ستیانفسم

روزهای بی تکرار داشتن یک فرشته ناز.....

تعطیلات این روزها

  سلام دختر ناز مامان تعطیلات این ماه رو در خارج از شهر گذروندیم روز اول به ویلای عمو مسعود رفتیم   دختر شاد وشنگول من در کنار خانواده بابایی کلاه عمو جون روی سر ستیا       مطهره جون داخل حوض بازی می کرد وتو محو تماشای بازی عمه کوشولو   اومد نزدیکت تا بغلت کنه     عزیزم کمی بزرگتر شدی توروهم میذارم داخل حوض تا بازی کنی     و شیطونی های بابایی وعمه جون     از دیدن بازی بابایی بامطهره ذوق کرده بودی وهمش می خندیدی     وغروب با بابایی به گردش رفتیم ج...
19 خرداد 1392

مسابقه وبلاگی...

سلام من از طرف دوست خوبم مهساجون (مامان نورای ناز و خوشگل) به این مسابقه وبلاگی دعوت شدم و از همین جا ازشون تشکر میکنم و اما این مسابقه به این صورت هست که باید به چند تا سوال جواب بدیم و وقتی این سوالات رو دیدم یاد دفتر عقاید دوران دبیرستان افتادم که بیشتر همکلاسیهام و خودم داشتم (هنوز نگهش داشتم ) و چه کیفی داشت پر کردن این دفتر از درس و مشق جذاب تر بود ولی الان که فکرش رو میکنم دیگه علاقه ای به این چیزا ندارم ولی به احترام مهسا جون به این سوالا جواب میدم     1-بزرگترین ترس زندگیت چیه؟ از دست دادن خانواده ام   2-اگر 24 ساعت نامرئی می شدی چیکار میکردی؟ خیلی جاها هست که دوست داشتم سرک بکشم...
18 خرداد 1392

نه ماهگی دخملی

سلام دوستهای مهربونم من نه ماهه شدم                       مادرانه هایم: ستیا جونم عکسهای بالا مال روز پدر هستش ومن وبابایی  به همراه خانواده من آخر هفته رو به منزل پدربزرگم رفتیم و بعد از ظهر سری به باغهای آلوچه وگیلاس پدر جونم زدیم   دختر نازم توی ماهی که گذشت: بلدی چهاردست وپا بری ،البته بیشتر به سینه خیز شبیه  دست دسی میکنی و سرت رو با آهنگ می چرخونی یعنی فقط کافیه بگیم نی نای نای تا شروع کنی سرت رو بچرخونی وبخندی و با زبونت صدای نچ نچ نچ نچ رو در می آری  و واسه ه...
9 خرداد 1392

پدر عزیزم روزت مبارک

پدر ای وجودم از تو    قدرت وتوان گرفته                                                 ای که از دم نفسهات   هستی من جان گرفته             پدر ای که از تو جاری   خون زندگی تو رگهام                       &...
3 خرداد 1392

ماجراجویی های ستیا

سلام ستیاجونم جمعه ای که گذشت به تاریخ ششم اردیبهشت هوای شهرمون پس از یه هفته بارندگی ،آفتابی شد واین بهانه ای شد تا به همراه خانواده بابایی به پیک نیک بریم ما به ساحل تفریحی قروق در صد کیلومتری آستارا رفتیم و اینم عکسهای روزی  هست که تو نفسم وارد هشت ماهگی شدی دخمل گلم حالا ادامه ماجرا رو تو تعریف کن در مسیر راه رفتم  بغل بابایی تا کمی رانندگی کنم       به ساحل زیبای قروق رسیدیم ومن اومدم که واسه اولین بار یه طاووس رو از نزدیک ببینم   طاووس خیلی قشنگه   پرهاش هزار تا رنگه       به بابایی گفتم منو ببره کنار دریا تا...
12 ارديبهشت 1392

از وسعت بی انتهای تو ❤مادر❤

نگاه مهربانت، آب دارد می کند ،دل را نوازش روی دستان تو می لغزد،به چشمان تو می ریزد،دلم پر می زند تا باز در آغوش مهرت،کودکی باشم ولی از خود خجالت می کشم،از ناسپاسی های دستانم که پیش وسعت بی انتهای تو،هنوزم دیر می آیم سراغت،مادر خوبم ولی این را بدان ای گل،تمام روزهای من برای توست                                    روزت مبارک مادر عزیزم                        &...
11 ارديبهشت 1392

دختر عزیزم توی هفت ماهگی(شروع هشت ماهگی)

سلام فرشته زمینی من این روزا چقدر زمان زود میگذره،دوست دارم زمان رو متوقف کنم تا این روزهایی که واسم مثل یه خواب شیرین می مونه هیچوقت به پایان نرسه روزهای زیبایی که سرشارم از حس داشتن تو.... واین زندگی رویایی... تو داری وارد هشتمین ماه از زندگی قشنگت می شی و من رو روز به روز عاشق تر از قبل می کنی هشت ماه گذشت از اولین روزی که تورو توی بغلم گرفتم وچشمهای قشنگت رو دیدم چشمهایی که نه ماه تو خواب وبیداری جلوی چشمام بود ومن مطمئن بودم که تو صاحب این چشمهای زیبایی،چشمهات مثل چشمهای محمودم میمونه...زیبا...گیرا...رویایی... تو این روزهایی که گذشته کلی شیطون شدی و دلبری کردی ودلیل اشکها ولبخندهای من ومحمود شدی مارو ...
7 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ستیانفسم می باشد