نه ماهگی دخملی
سلام دوستهای مهربونم
من نه ماهه شدم









مادرانه هایم:
ستیا جونم عکسهای بالا مال روز پدر هستش
ومن وبابایی به همراه خانواده من آخر هفته رو به منزل پدربزرگم رفتیم
و بعد از ظهر سری به باغهای آلوچه وگیلاس پدر جونم زدیم
دختر نازم توی ماهی که گذشت:
بلدی چهاردست وپا بری ،البته بیشتر به سینه خیز شبیه
دست دسی میکنی و سرت رو با آهنگ می چرخونی
یعنی فقط کافیه بگیم نی نای نای تا شروع کنی سرت رو بچرخونی وبخندی
و با زبونت صدای نچ نچ نچ نچ رو در می آری و واسه همه جای تعجب داره که تو چه جوری اینکارو انجام میدی
روی زانوهات میشینی و به هر طرف که می خوای میچرخی
چهاردست وپا به طرف میز tv میری و دستگاه dvd رو روشن میکنی و یاد گرفتی دکمه open رو بزنی
از قبل مسافرت رفتن یاد گرفتی که بگی :بابا
وحالا این شده تکیه کلامت
و همش می گی : بابا بابا بابا بعضی وقتاهم باباااااااااااا رو کشیده تلفظ میکنی
و اینجاست که حسابی دلبری میکنی و محمودم در جوابت میگه: جانم جانم
وقتی که بابایی از سرکار برمیگرده باید قبل از هر کاری بیاد و تورو بغل کنه و نیم ساعتی تو بغلش بمونی تا بهش اجازه بدی بره لباسش رو تعویض کنه
یعنی اگه بیاد خونه و تورو بغل نکنه یه جیغ و دادی راه میندازی که تماشایی هستش
عاشق این هستی که با بابایی بری حموم و داخل وان آب بازی کنی

شیطون بلا تو اومدی و شدی هووی من

آخه بابایی خیلی دوستت داره

و اصلا طاقت دوریت رو نداره
سه شب پیش که با بابایی رفتیم واسه زن عمو کادو بخریم ،مامان مهناز تورو برد خونشون
و وقتی از بازار برگشتیم ،بابایی می خواست بیاد دنبالت تا تورو بیاره خونه ولی من نذاشتم وگفتم بذار بریم آماده بشیم ،مامانم ستیارو میاره
خلاصه اومدیم خونه و مشغول آماده شدن بودم که بابایی میگفت:چرا ستیا رو نیاوردی
و بعدش با یه لحن مظلومانه ای گفت:خونه بدون ستیا چقدر بی معنیه
و من دیدم که تلفن رو برداشت وبه خونه مامان مهناز زنگ زد تا صدات رو بشنوه
شیطون....بابایی خیلی دوستت داره
و من از این موضوع خیلی خوشحالم
و اصلا حسودی نمیکنم

چیکار کنم عشق پدری و دختری هستش دیگه
از صدای جارو برقی و میکسر خوشت می آد،هر وقت میبینی که دارم جارو برقی رو میارم ،می خنذی و زودی میای کنارم و دسته جارو برقی رو میگیری، و وقتی میکسر رو تو دستم میبینی میفهمی که وقت غذا رسیده و می خندی
و اما عکسهای بجا مونده از هشت ماهگیت

از استخر توپی که مشهد واست خریدیم خیلی خوشت می آد








این عکس هم مال صبح یکی از روزهاست که وقتی اومدم اتاقت تا بهت سر بزنم و شیر بدم
دیدم که بیدار شدی و بی سروصدا مشغول بازی کردنی و لای دوتا کمدت گیر افتادی


وقتی که می خوای چهاردست وپا بری

اولین باری که ویفر شکلاتی خوردی

این عکس هم یکی از مدلهای خوابیدنته که همیشه بعد دو سه ساعت خوابیدن توی جات یه چرخش 180 درجه ای می زنی و پتو رو هم به یه گوشه ای پرتاب میکنی

اینجاهم تولد دایی مسعود جونه،که مثل مامانی متولد اردیبهشته
دختر عزیزم دایی جون خیلی دوستت داره
منم دایی جون رو خیلی دوست دارم،منم واین یه داداشی



تو خونه دایی جونم مشغول شیطونی هستی ورفتی زیر مبل

اولین باری که با من وبابایی به فروشگاه رفاه رفتی



بدون شرح...

و اما سه روز پیش تولد زن عمو ساناز بود
و اینم کادوی تو به زن عمو جون


این ماهی روهم بابایی واست خریده


و اما....
ستیاجونم یه دو ماهی هست که عمه جون یه پاک کن خوشگل واست خرید

و اینطوری شد که من تصمیم گرفتم یه کلکسیون پاک کن واست جمع آوری کنم

این دو تا پاک کن پایینی روهم زندایی نگین جون واست خریده




امیدوارم روزی برسه که خودت جمع آوری کلکسیونت رو انجام بدی





نه ماهگی دخملی
